سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

مسافرت ها و گردشای تو گل پسر تا 6 ماهگیت رفتی

حدود 40 روزت بود که قرار شد بریم شمال ویلای موسسه مامان . منم کلی برنامه ریخته بودم که با دایی و زن داییم و مامان و بابام و خالت و بابایی بریم که زد و یک کاری برای بابایی پیش اومد و منم به مامانم اینا گفتم که اونا برن اما بابایی تونست کاراشو روز دومی که اونا اونجا بودن درست کنه و ما با تو گل پسر اولین مسافرت رو به سمت شمال آغاز کردیم تو اولین مسافرت راحت تو ماشین خوابیدی تو صندلیت (البته برات مثل یک تخت کوچولو درستش کردم که کمرت درد نگیره خودمم عقب پیشت نشسته بودم)  و تا خود ویلا خوابت برد فقط بعضی وقتا شیر خوردی. اونجا خیلی خوش گذشت بهمون و با دایی حمید اینا کلی خندیدیم و رقصیدیم و کیف کردیم :) اینم عکست تو صندلیت در راه شمال (اول...
30 آذر 1391

یه سری هم عکسای خاطره انگیزه:)

مامان جونم اینجا مثل نی نی های تو کارتون که لک لکا برای مامانا تو بقچه می یارن اوفتادی عسلم عاشق این عکستم فرشته مامانی عسلم اینجا داری یک خواب شیرین و زیبا می بینی و تو خواب می خندی اینجا رفتی وسط عروسکات و باهاشون عکس انداختی اینا دو تا از عروسکای مورد علاقت بودن (هاپو و اسبت) اصلا پستونک نخوردی تف می کردی این تنها باری بود که چند ثانیه تو دهنت موند مام عکس گرفتیم:)) اولین باری که سوار روروئکت شدی اینم مدل نشستن رو صندلیت بود:)) سام و آینه سام رپر:))) سام و کاسه سام و پیانو خرگوشی سام و عاشورا ...
26 آذر 1391

اتاقت روز قبل از اینکه بیایی

تختت تخت پارکت کالسکه و کریر و هاپوت اولین لباسات(لباسای تابستونیت) لباسای بزرگتر شدنت لوازم غذا اولین لباسی که می خواستم تنت کنم(اما اولیشو بیمارستانت داد که خیلی ناری بود) اینم در کمدت چراغ پروانه ایت لوازم بهداشتیت اینم نمای کلی اتاقت ...
26 آذر 1391

روزی که اومدی

یادم می یاد روز 31 اردیبهشت خیلی زود از خواب بیدار شدم حدود ساعت 5 صبح و با بابایی حاضر شدیم مامان مریم هم که خونشون بالای خونه ما بود صبح زود حاضر شده بود و همه با هم راه افتادیم به سمت بیمارستان نیکان مامی باباچی و خاله ملی هم از خونه مامان اینای من قرار بود راه بیوفتن و بیان بیمارستان. تا بابایی کارارو کرد و من و مامان مریم منتظر بودیم کلی دعا خوندم و کلی باهات حرف زدم آخه منتظر بودم که خودت بیایی (زایمان طبیعی) اما حالا خانم دکتر می خواست برام آمپول فشار بزنه. خلاصه عشق مامان, مامان رفت کلوپ زایمان و حاضر شد و بهش آم÷ول فشار زدن تا شما زودی بیایی. اما بعد از 12 ساعت که نیومدی  و همه ÷شت در اتاق درد نگران بودن و دعا م...
26 آذر 1391

عشق مامان ببخش که دیر برات نوشتم

سلام عسلم . مامان اینقدر این چند وقت با تو سرگرم بود که وقت نکرد اینجا برات چیزی بنویسه. آخه خیلی شیرینی و کلی شیطون و کنجکاو. قربونت برم تو این چند وقت کلی کارای جدید کردی . روز 14 آذر برای اولین بار بدون کمک نشستی و روز 15 آذر بدون کمک خودت تنهایی وایسادی:))))))))) مامان کلی ذوق کرد وقتی اینارو دید. 24 آبان اولین دندونت قشنگت رو دیدم گل پسرم و دومیش هم یک هفته بعد:))))) و برات روز 9 آذر جشن دندونی گرفتم :) و آش پختم:). عسلم دیگه کاملا می‌گی مامان. سامم از روز اول آذر روزای زوج میری خونه مامی و باباچی و مامان سر کار میاد. با سرکارش حرف زده تا آخر امسال روزای فرد نره سر کار و پیش گل پسرش بمونه. آخه نمی‌خواد خیلی از لحظه‌های با...
25 آذر 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد